الفيض الكاشاني
99
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
گرفت به فكر فرو رفت و بينديشيد كه آنچه را به دو دادهاند بازستانند ، و از قصر خارج شد . چون روز سوّم شد معن آنچه در چوب نوشته شده بود خواند و شاعر را فراخواند در جستجويش رفتند و او را نيافتند ، معن گفت : بر من سزاوار بود كه آن اندازه به او بدهم كه در خزانهام درهم و دينارى باقى نماند . عبد الله بن عامر بن كريز از مسجد به قصد منزلش بيرون شد در حالى كه تنها بود . نوجوانى از قبيلهء ثقيف با او برخاست و در پهلوى او به راه افتاد . عبد الله به او گفت : آيا حاجتى دارى ؟ گفت : خير و رستگارىات را مىخواهم . ديدم تنها مىروى ، گفتم با جانم تو را حفظ كنم و به خدا پناه مىبرم كه به جنابتان امر ناخوشايندى عارض شود . عبد الله دست او را گرفت و او را با خود به منزلش برد . سپس دستور داد هزار دينار آوردند و به او داد و گفت : اين پول را خرج كن ؛ خانوادهات تو را خوب تربيت كردهاند . نقل شده كه گروهى از عربها براى زيارت يكى از بخشندگانشان در كنار قبرش فرود آمدند . آنها از سفر دورى مىآمدند . پس شب در كنار قبر آن بخشنده خوابيدند . مردى از آن گروه صاحب قبر را در خواب ديد كه مىگفت : آيا شترت را با نجيب ( شتر اصيل ) من مبادله مىكنى - و آن مرده نجيبى ( شتر اصيل ) بر خود بر جاى نهاده بود كه به اسم او معروف بود و مردى كه خواب ديده بود شترى فربه داشت - مرد گفت : آرى و در خواب شترش را به نجيب شخص مرده فروخت و چون ميان آن دو معامله واقع شد اين مرد به طرف شتر خود رفت و در خواب آن را نحر كرد آنگاه از خواب بيدار شد و ناگهان ديد كه از نحر شترش خون مىچكد پس برخاست و شتر را نحر كرد و گوشتش را تقسيم كرده و پختند و حاجتشان برآمد سپس كوچ كردند و رفتند چون روز دوم فرارسيد در حالى كه در راه بودند سوارانى به استقبالشان آمده و مردى از آنها گفت : فلان پسر فلان كيست ؟ - و نام همان مرد را برد - پس گفت : منم ، گفت : آيا به فلانى - صاحب قبر - چيزى فروختى - گفت : آرى شترم را در خواب به نجيب او فروختهام و داستان را نقل